تبليغاتX
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...!!!
صبح بلند شد از خواب و تو آینه خودشو دیده بود که شد عین یه جنازه که خیلی وقته مرده بود

او زندگی نکرد فقط زنده بود

تلویزیون رو روشن کرد و دید خیابون پرِ از مردمِ

 بعیده که این همه زن و مرد و پیر و جوون رختن بیرون و وقتش رسیده

که شنیده بود حق گرفتنیه حق می مونه ناحقِ که رفتنیه

مادرش نهیش کرد و گفت نرو این همه که مردن یا توو بندن چی شد

کسی میاد بپرسه حالشونو کی جواب می ده و می دونه دردشونو

بخدا تکوون نمی خوره آب از آب حق چیه فقط اسمش اومده تو کتاب

اما ندا، ندایی از تو خیابونا می شنید که می گفت ندا بیا

امروز روزِ توِ توو خیابون می خوان عروسی بگیرن برات ندا

خدا ببین حرمتت رو شکستن مریم باکِرت رو به گلوله بستن

ببین افتاده گیر یه مشت درنده

ببین قیمت آدمی اینجا چنده؟!

تو با نگات چی می خواستی بگی ندا

من خفه خون نمی گیرم این صدام

جاریه توی کوچه پس کوچه ها

شهر از خون قرمز سنگ فرشا

بخواب چشات و رو هم بذار ندا

دیگه ترسی نداری که چی می شه فردا

بخواب که اگه من و ما بیداریم

اسم تو تکثیر می شه توو خیابوونا

دست از خونش بردارین بند نمیاد

این خون هزار ساله که جاریه

این خونِ ندا نیست خون وطنه

وطن غریب، وطنی که بی کفنه

وطنی که از دشمن و فراری دادن

 آدمایی که حتی با خودشون بدن

چه انتظاریه که کسی مثل ندارو نکشنش و به گلوله نبدن من ولی اما اگر شاید...

من حقمو می خوام صدتا مث ندا تو خیابونن

همه یکصدا بُکُشید مارو

حق گرفتنیه حق می مونه ناحقِ که رفتنیه

 

+ نوشته شده توسط شميم در سه شنبه 27 بهمن1388 و ساعت 10:43 |

حالِ من خوب است اما

تو باور نکن ....

 

+ نوشته شده توسط شميم در دوشنبه 19 بهمن1388 و ساعت 15:15 |
من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای قلب دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

گرچه تو تنهاتر از من می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را...

 

+ نوشته شده توسط شميم در یکشنبه 3 آبان1388 و ساعت 10:1 |

خوابیدی بدون لالائی و قصه                                    بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه  

دیگه کابوس زمستون نمی بینی                             توی خواب گُلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرت و نمی سوزونه                     جای سیلیای باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی                                 یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکارو  جا گذاشتی                                      قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی                               تو،  توو جنگل نمی تونستی بمونی

دلت و بردی با خودت به جای دیگه                         اونجا که خدا برات لالائی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره                          توی دنیایی که آدمک نداره

 

+ نوشته شده توسط شميم در جمعه 2 مرداد1388 و ساعت 11:16 |

هیچی نبودم

اما ... عاشق که بودم!

 

+ نوشته شده توسط شميم در دوشنبه 14 بهمن1387 و ساعت 12:11 |

در میکده هم خدای بینی

با مرد خدا اگر نشینی

+ نوشته شده توسط شميم در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 12:54 |

تولدت مبارک عزیزم

 این پست به خاطر تو

چیز دیگه ای به ذهنم نرسید چون ازم دوری ، فقط همین هدیه رو تونستم بدم بهت ...

دوست دارم 

+ نوشته شده توسط شميم در دوشنبه 13 آبان1387 و ساعت 13:41 |

یا رب مرا یاری بده

تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم

 زجرش دهم

خارش کنم

زارش کنم

وازبوسه های دلنشین صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم

 

در پیش چشمش ساقری ...

گیرم ز دست دیگری ...

از رشک آزارش دهم...

وازغصه بیمارش کنم ...

یا رب مرا یاری بده تا خوب  آزارش کنم تا خوب آزارش کنم

هر شامگه درخانه ای

چابک تر از پروانه ای

وازخویش بیزارش کنم

گیسوی خود افشان کنم

چشمان خود گریان کنم با گونگون سوگندها  بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر

کوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را رازی به آزارش کنم

یار رب مرا یاری بده

تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم

زجرش دهم

خارش کنم

زارش کنم

+ نوشته شده توسط شميم در دوشنبه 11 شهریور1387 و ساعت 20:53 |
 

این ۷ سین را برای شما آرزو می کنم :

۱) سلامتی

۲) سعادت

۳) سربلندی

۴) سخاوت

۵) سروور

۶) سبز

۷) سادگی

بهاری باشید.

+ نوشته شده توسط شميم در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 12:45 |

نیمه شب آواره و بی حس و حال

 در سرم سودای جامی بی زوال

 پرسه ای آغاز کردیم در خیال

 دل به یاد آورد ایام وصال

 از جدائی یک دو سالی می گذشت

 یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

 دل به یاد آورد اول بار را

 خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اصرار را

 آن دو چشم مست آهو وار را

 همچو رازی مبهم و سربسته بود

 چون من از تکرار او هم خسته بود

 آمد و هم آشیان شد با من او

 همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

 ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

 این چنین آغاز شد دلبستگی

 وای از آن شب زنده داری تا سحر

 وای از آن عمری که با او شد به سر

 مست او بودم ز دنیا بی خبر

 دم به دم این عشق می شد بیشتر

 آمد و در خلوتم دم ساز شد

 گفتگوها بین ما آغاز شد

 گفتمش:

 گفتمش درعشق پابرجاست دل

 گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق مان شوی دریاست دل

 بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

 در پی عشق تو سرگردان شده

 گفت :

گفت در عشقت وفادارم بدان

 من تورا بس دوست می دارم بدان

 شوق وصلت را بسر دارم بدان

 چون تویی مخمور خمارم بدان

 با تو شادی می شود غمهای من

 با تو زیبا می شود فردای من

 گفتمش عشقت به دل افزون شده

 دل ز جادوی دلت افسون شده

 جز تو هر یادی به دل مدفون شده

 عالم از زیبائیت مجنون شده

 بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش !

طعم بوسه ازسرم برد عقل و هوش!

 در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

 دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود

 در  نجابت در نکویی طاق بود

 روزگار!

 

روز گار اما وفا با ما نداشت

 طاقت خوشبختی ما را نداشت

 پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

 بیگمان از مرگ ما پروا نداشت

 آخرِ این قصه هجران بود و بس !

 حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار مارا از جدائی غم نبود

 در غمش مجنون و عاشق کم نبود

 بر سرِ پیمان خود محکم نبود

 بحرِ من از عشق جز ماتم نبود

 با منِ دیوانه پیمان ساده بست

ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

 بی خبر پیمان یاری را گسست

 این خبر ناگاه ، پشتم را شکست

 آن کبوتر عاقبت از بند رست ،

 رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخونِ من است

 خسم جان و تشنه خونِ من است ،

 بخت بد وین وصل او قسمت نشد

 این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد ،

آه !عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

 با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

 از غمش با دود  و دم همدم شدم

 باده نوش غصه ی او من شدم

 مست و مخمور خراب از غم شدم

ذرّه ذرّه آب گشتم کم شدم !

آخر آتش زد دلِ دیوانه را

سوخت بی پروا پرِ پروانه را !

 عشقِ من ، عشقِ من از من گذشتی خوشگذر

 بعد از این حتی تو اسمم را مـبر

 خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

 دیشب از کف رفت فردا را

نگر آخر این یکبار از من بشنو پند

 بر من و بر روزگارم دل مبند

 عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

 عشق دیرین گسسته تارو پود

 گرچه آب رفته بازآید به رود

ماهی ِ بیچاره امّا مرده بود...!

 بعد از این هم آشیانت هر کس است.... بعد از این هم آشیانت هر کس است

 باش با او یادِ تو ، مارا بس است .

+ نوشته شده توسط شميم در شنبه 11 اسفند1386 و ساعت 15:43 |